محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

963

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

فيلقوس بمرد ، اسكندر به ملك بنشست ، مادرش از اين خبر آگاه كرد . و اسكندر اين سال نيز خراجها را فرستاد ، و ميان زمين يونان و زمين تركان نزديك بود . اين اسكندر چون به ملك بنشست ، نخست آهنگ زنگيان كرد و سپاه آنجا برد و با ملك زنگبار حرب كرد و او را به هزيمت براند و خلقى را از زنگبار برده كرد و بكشت و با يونان آمد ، و خراج از دارا باز گرفت ، و اين دارا بن دارا ملكى بود ستمكاره بر رعيّت و بر سپاه و خلقى از سپاه و رعيّت او را دشمن شدند و از وى رهايى همى جستند . چون اسكندر اين بشنيد كه خلق او را دشمن همى دارند ، و اگر ديگرى ملك او طلبد او را خواهند ، و دارا ابن دارا قوّتى زيادت نديد ، و ديد كه با ملك زنگبار چه كرد و آنچه از مادر شنيده بود در دل داشت ، طمع در ملك عجم بست و خراج از دارا باز گرفت . دارا يك دو سال صبر كرد . پس رسول فرستاد به اسكندر كه خراج بفرست كه تو از پدر بزرگتر نيستى ، و اندر آن خراج كه هر سال فيلقوس به دارا فرستادى يك خايهء زرين بودى چند خايهء شتر مرغ . چون رسول دارا بسوى اسكندر آمد و گفت خراج بده ، اسكندر رسول را گفت : شو دارا را بگوى كه آن مرغان كه آن خايهء زرّين كردندى ، بمردند ، و تو از من هرگز آن نيابى ، هر چه خواهى كن ! رسول به دارا باز آمد و پيغام اسكندر بداد . دارا حرب را بياراست و رسولى ديگر به دو فرستاد و چوگانى و گويى و يك قفيز كنجيد بفرستاد . و رسول را گفت او را بگوى كه تو كودكى ، چوگان و گوى فرستادم تا بازى كنى . و از ملك دست باز دار ، كه نه از در ملكى . پس اگر ندارى و نفرستى حرب را بياراى ، كه من سپاهى آرم كه تو عدد آن ندانى برسان اين قفيز كنچد كه عدد آن ندانى . آن رسول چون به سكندر رسيد ، نامه‌اى نبشت و اندر آن نامه چنين گفت كه اين گوى كه فرستادى فال اين آن بود كه زمين را همه به من سپردى ، و تو از ملك بيرون آمدى ، كه زمين گرد است همچون گوى ، و اين چوگان چيزى است كه هر چه به دو بكشى به دو درآويزد ، و مرا قوّتى دادى كه ترا و ملك ترا به خويشتن كشم ، و يك قفيز سپندان فرستاد به دارا كه اگر عدد لشكر تو چند عدد كنجيد است ، عدد سپاه من چون سپندان است ، و سپندان هم به عدد بيشتر بود هم تيزتر ، و كنجيد چرب و شيرين بود و سپندان تلخ و تيز ، و تو به من آن فرستادى كه چربتر و شيرين است ، و من آن فرستادم كه تلخ و تيزتر است . پس رسول باز آمد ، و دارا سپاه عرض كرد از جاى خويش برفت با ششصد هزار مرد و روى به اسكندر نهاد . پس اسكندر نيز سپاه عرض كرد و از يونان با هشتصد هزار آهنگ دارا كرد ، و از ملك سكندر هنوز سه سال شده بود ، و همه سپاه از دارا آزرده شده بودند از بىرسميها و زشتيها كه كرده بود و هر دو لشكر برابر آمدند به جزيره‌اى به عراق اندر ، آنجا كه موصل است ، و شهرهاى حدود موصل كه ميان عراق و شام است ، و هر دو برابر بنشستند و مدّت يك ماه حرب نكردند ، و از سپاه دارا بسيار كس به زينهار اسكندر آمدند و اسكندر آن زينهاريان را گفت كه اندر لشكر دارا به دارا نزديكتر كيست ؟ گفتند او را دو حاجباند و هر دو به دو نزديكاند ، و هر دو را دلها با او بد است از بسيارى جفاها كه كرده است . پس اسكندر از پنهان سوى ايشان كس فرستاد و ايشان را خواسته بسيار بپذيرفت كه دارا را به